تبليغاتX
1 عشق نیلوفر دیوانم کرده
عاشق همیشگی و ماندگار نیلوفر

سلام سلام دوباره سلام  به اون کس که به حرف دل من گوش میده

ای وای در این دار فنا خستگیه ما

ای وای در این دار فنا خستگیه ما

 چیزی نبود جز غم پیوستگیه ما

ما جمله اسیران ما و ماییه خویشیم

اینجاست همان مشکل پیوستگیه ما

خوبید همه خوشید همه

بچه ها دلم گرفته میخوام حرف دلم رو با این شعر بیان کنم امیدوارم در این راستا موفق باشم

بتونم احساساتمو با شما تقسیم کنم

این داستان یه جورایی میشه گفت زندگیه منه

 

 

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود

آخر روزهای خوبش ته گریه زاری بود

روزهای بد میرن و روزهای بد تر میان

از دل غم زده من نمیدونم چی میخوان

روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم

توی بد بیاریام راهیه زندان شدم

خلاصه ای روزگار خنجرت رو به ما زدی

ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی

حالا اشک خون به چشم این رو واست میخونم

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم

 

 

 

خوب بچه ها اینم از آپ جدیدم دوستتون دارم مخصوصا نیلوفرم رو که همیشه در فکرشم

در پایان پس از خداحافظی یک جمله تقدیم میکنم به نیلوفرم

فعلا خداحافظ بای

میدانم جایی همدیگر را دیدار خواهیم کرد که تاریکی را در آن راه نیست

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 
       Shamlou

دهانت را می بویند

 مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند

تازیانه می زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را

به سوختبار سرود و شعر            

فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

آنکه به در میکوبد شباهنگام

برای دزدیدن چراغ آمده است                      

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند                                     

 بر گذر راهها  مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبیست نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی میکنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در

پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

 

روزگار غریبیست نازنین                                           

ابلیس پیروزمست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

     نام شعر :در این بن بست                                          

     نام شاعر:   احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

به پوست کشیده شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردتی است

 

شاعر : فروغ فرخزاد

شعر : پرنده مردنی است

 

سلام سلام سلام

سلام به کسی که به وبلاگ من سر میزنه

سلام به اون کسی که من رو درک میکنه

معنای واقعیه عشق رو فهمیده

البته تو این زمونه من خودم متوجه شدم کمتر کسی درک اون رو داره که بدونه عشق یعنی چی ولی من معنیه عشق رو میگم به نظر من عشق یعنی : عشق به شکل پرواز پرندست *عشق خواب یک آهوی روندست* من زائری تشنه زیر بارون* عشق چشمه آبی اما کشندست.

میدونید تو این دوران دوران سنگدلی من اسمش رو گزاشتم

تو دوران سنگدلی کمتر کسی پیدا میشه واقعا کسی یا چیزی رو اون قدر دوست داشته باشه که بگه عاشقشه

و اگرم پیدا بشه معشوق قدر اون رو نمیدونه

بالا اشاره کردم عاشق چیزی

اره درست خوندید

عشق فقط بین انسانها نیست

بین انسان و شی هم میتونه باشه

مثل اسباب بازیی که از کودکی برات مونده و ازش هزار تا خاطره داری

عشق به وطن , عشق به کتاب و هزاران چیز دیگه

اما اغلبا انسانها در عشق هایی شکست می خورند که اشیا یا چیزی نیست بلکه معشوق اون عاشق؛ اشرف مخلوقات انسان هستش

میدونید

میگن شی احساس نداره

اما به نظر من خیلی احساس داره

چون من علاوه بر این که عاشق نیلوفرم عاشق کتاب فروغ فرخزاد هم هستم(البته نیلوفرم رو خیلی بیشتر دوست دارم)

و این تجربرو دارم که این شی هیچ وقت دلم رو نشکونده انقدر با احساسه که به خودش اجازه نمیده به اون کسی که دوستش داره آزاری برسونه

عجیبه نهههههههههه ولی واقعیته

ما ادما همیشه از واقعیت فرار می کنیم

ولی من نه

من شخصا خودم را وا دادم

به این شعر عقیده دارم

باید وا داد باید دل رو به دریا داد خودش می برتت هر جا دلش خواست بدون هر جا که برد مقصد همونجاست

من از هیچ چیز فرار نمیکنم و همیشه به طرف همه چیز می دوم تا تجربش کنم و شخصا درکش کنم  تجربه دیگران برام مهم نیست

میدونید به نظر خودم الان چند وقته دارم کفاره میدم

کفاره گناهامو

حالا بعدا اگه وقت کنم یک کم از گذشتمو براتون میگم

 

 

 

فعلا این شعر رو مینویسم و رفع زحمت میکنم

 

برای گفتن من شعر هم یه گل ملنده

نمانده عمریو صدها سخن به دل مانده

صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا

به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نسیت

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

روبروی تو کیم من یه اسیر سر سپرده

چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده

من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل

بین ما پل عذاب من خسته پایه پل

ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری

خوب نگام کن تا ببینی چهره دردو صبوری

کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم غرور سنگم اما شکستم

کاشکی از عصای دستم

یا که از پشت شکستم

تو بخونی تو بدونی

از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم تنها غرور عصای دستم

تو سرا پا بی خیالی من همه تحمل درد

تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد

زیر بار با تو بودن یه ستون نسمه جونم

این که اسمش زندگی نیست جون یه لبهام می رسونم

هیچی جز شعر شکستم

قصه فردای من نیست

این ترانه زمانه

این صدا صدای من نیست

ببین که خستم تنها غرور عصای دستم

 

نیلوفرم دوستت دارم

 

 

خداحافط تا دفعه بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

سلام سلام  بعد از چند روز اومدم آپ کنم

خوبید

ایندفه با دفعه های پیش فرق داره هر دفعه حرفی برای گفتن داشتم اما اینبار ندارم و دنبال حرفم

خوب من تو گفتار و نوشتن کم نمیارم

یعنی اگه دستم بیفته رو نوشتن دیگه تمومی نداره

همینجور جمله های متنوع و جور وا جور از ذهنم میگزره و بعضی هاشون باعث آزار و بعضی ها باعث شادمانی میشن

خوی الانم حرف دارم خالیه خالی نیستم همونو براتون مینویسم

میدونید دوست دارم اگه اندفه دیدمش دستشو بگیرم رها نکنم

میخوام از گرمای دستش کل بدنم جون بگیره

خون سردم تو رگهام گرم بشه

دوباره چراغ امیدم که رو به خاموشی میره و روز به روز از روشناییش کمتر میشه دوباره جون بگیره

دوست دارم تا پیشمه هر چند کم دستش همش تو دستم باشه

آخه خودش می دونه چه اتفاقی بینمون افتاده

یعنی اتفاقه خاصی نیست

خودش خاسته بود

خود عشقم

منم به حرفش گوش دادم

اما ‌‌بعد گفت نگفته یا اگه گفته منظوری نداشته یا به شوخی گفته اصلا شماها که نمی فهمید من چی میگم فقط نیلوفرم میفهمه خوب من اینبار دستشو میگیرم میدونم کم پیشم میمونه ولی تو همون مدت اندک انقدر دستشو میگیرم تا درجه بدن سردم به درجه بدن گرمش برسه

 می دونید عشق تنها چیزیه که هم تلخه و هم شیرین البته این نظر منه شیرینیش تا زمانیه که معشوقت دوستت داره اما زمانی که دم از رفتن میزنه دوران تلخشه امیدوارم که این دوران رو برای بار دوم تجربه نکنم .

دوستت دارم نیلوفرم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 
سلام خوبیدددددددددددد چه خبرا چه میکنید 

خوب اول من میگم خوب یعنی من باید بگم

خببببببرررررررررررررر اووووووووم

خیلی دلم  گرفته

خیلی

نمیدونم از چی بگم از کجا بگم

اصلا نمیدونم چی میخوام بنویسم هر چی تو ذهنمه دارم روی کاغذ یا حالا این صفحه الکترونیکی خالی میکنم

من کلا تو این وبلاگ حرفهای دلم رو میزنم و این حرفها گرفته شده از جایی نیست حرف دلمه

من نیلوفرم رو دوست دارم

خیلی الان ساعت ۱۱:۵۱ دقیقه هستش از ساعت ۸:۳۰ بیدارم و دیگه اصلا ازش خبری ندارم

میدونید چرا           ؟

خوب معلومه نمیدونید میگم

امتحان داره نمیخوام حتی ۱ ثانیه وقتش بگیرم مبادا ضرر کنه منتظر میشینم به موبایلم نگاه میکنم تا شاید ازش خبری شه

دارم دیوونه میشم من خیلی دوستش دارم

کاش میتونستم این احساسو بهش منتقل کنم

چرا کلمه ها از بیان احساسات عاجزند اصلا چرا ما نمیتونیم احساساتمونو به هم منتقل کنیم وگرنه من منتقل می کردن

نیلو میدید چقدر دوستش دارم میدید که این قلبمه پیششه این دلم این احساساتمه این عواطفمه

کاش کاش کاش....  من از بچگی حسرت خوردم نه این که چیزی نداشته باشم نه من در رفاه کاملم بودم

حسرت مادیاتو نداشتم حسرت احساسات حسرت معنویات حسرت عشق حسرت یه گریه راحت و و و و

حسرت خیلی چیزهای دیگه الانم حسرت میخورم به قول فروغ : در تمام عمر جز حسرت نباشد کار من .

خوب اگه بخوام دردو دل کنم خیلیه. ای خدا به نیلوم بگو خیلی دوستش دارم بوس بای

نیلوفر

دوستت

دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

ای شب از رویای تو رنگین شده               سینه از عطر تو ام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش           شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که میشوید جسم خاک            هستی ام از آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من                      آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندم زار ها سر شارتر                    ای ز زرین شاخه ها سر پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها                   در هجوم ظلمت تردید ها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست                  هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دو چشمانت چمنزاران من                    داغ چشمت خورده بر چشمان من 

پیش از اینت گر که در خود داشتم              هر کسی را تو نمی انگاشتم

اه ای با جان من آمیخته                            ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان                   امده از دور دست آسمان

از تو تنهاییم خاموشی گرفت                      پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو                    بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانی این چنین سرد و سیاه                 با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوست من پنهان شده                 همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته                     گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم                             آشنای سبزه زاران تنم

اه ای روشن طلوع بی غروب                   آفتاب سرزمین های جنوب

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات                       خیره چشمانم به راه بوسه ات

تقدیم به تنها کسی که یک لحظه حتی یک لحظه از فکرش بیرون نمیرم  تقدیم به نیلوفرم

نام شعر : عاشقانه

شاعر: فروغ فرخ زاد

 

 

اگر من و تو دو برگ بودیم...

هنگام خزان... زودتر از تو میشکستم

و میافتادم ....                                                                       

تا زمانیکه تو میافتادی...                                                  

در آغوشت بگیرم...

 

 

نیلوفر دوستت دارم 

 

 

                                                              

 

                                                              

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 
سلام سلام سلامسلام به دوستی که اومده به وبلاگ من این وبلاگ رو خود خودم درست کردم برای کسی که روز و شبم شده سر تا سر وجودم رو فرا گرفته کسی که فکرش هم از ذهنم بیرون نمیره من میخوام تو این وبلاگ هر چیز که مینویسم تقدیم کنم به بهترینم به کسی که عاشقشم به کسی که زندگیمه شب و روزمه به کسی که خیلی دوستش دارم دقیقه به دقیقه زندگیمو پر کرده میخوام تو این وبلاگ یه جورایی داد بزنم به همه بگم. بگم ارشیا عاشق شده  یک نفرو باز دوست داره حالا به درد دلهام عادت میکنید این فعلا اولشه . نیلوفررررررررررررررررر دوستت دارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/15ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ برای یک دل عاشق عاشق عاشق عشقش عشقش کیه نییییییییییییلوفر

پیوندهای روزانه
نیلوفر دوستت دارم
درد دل ارشیا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
آرشیو موضوعی
نیلوفرانه
درد دل ارشیا
پیوندها
مرداب عشق (احسان و سحر)
طلوع دوباره
23
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان